منوچهر خان حكيم

300

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

كه ناگاه از عالم غيب سروشى به گوش وى رسيد كه : هان اى سرهنگ ! هيچ دغدغه به خاطر مرسان كه تو در عالم كارهاى نيك بسيار خواهى كرد و خداى تعالى تو را سرافراز گرداند و بر دشمن غالب سازد . چون نسيم اين نويد را شنيد نماز را وداع كرده ، از آن مقام مقدّس خرّم شده ، بيرون آمد و خادم را ديد كه گزى در دست گرفته آمد و نسيم را گرفت و گفت : بيا ميراث پدرت را بگير كه تا من ببينم كه از براى تو چه چيز گذاشته است . [ گرفتار شدن نسيم به دست شبگرد سرانديب ] القصه كه نسيم را به مقامى برده كه در يك طرف آن تربت بود ؛ يك گز زمين را گز كرده به نسيم داد و گفت : اين مكان را بكاو . مهتر دوران ، خنجر گنج‌كاو را از غلاف كشيد ، شروع در كاويدن كرد . چون اندكى آن زمين را شكافت ، دانه‌اى لعل از خاك بيرون آمد كه به وزن هشت مثقال بود و در غايت آبدارى و شفافى . نسيم از مشاهدهء آن ( 194 ) دانه بسيار خرّم شد و خدا را سجدهء شكر كرده و آن دانه را در جلبندى نهاده از متولّى پرسيد كه : از كدام راه به شهر سرانديب بايد رفت ؟ خادم گفت : اى برادر عزيز ! از همين راه كه آمدى بازگرد كه در اين وقت به شهر سرانديب نمىتوان رفت ؛ چرا كه چند مدت است كه ديوى در مقام هراس به هم رسيده است كه او را غياثان‌ديو نام است . پادشاه ملك سرانديب را گرفته است و با مردم شهر قرار كرده و هر غريبى را كه مىبينند او را گرفته براى ديو داده ، بلاگردان خود مىكنند . اگر از من مىشنوى از همين راهى كه آمده‌اى بازگرد كه تو جوان خوبى مىنمايى ، حيف است كه ضايع شوى . چندانكه خادم نسيم را نصيحت كرد به جايى نرسيد و راه سرانديب را پرسيده متوجّه شهر شد . چون رسيد ، قدم به درون دروازه نهاد ، شهرى را ديد در غايت آبادانى . امّا چون مرد دروازه‌بان مرد غريبى را ديد ، سر در دنبال او نهاد و فرياد برآورد كه : اى ياران ! اين مرد را بگيريد كه غريب است . مردم اصناف از دكان‌ها فروجسته ، مهتر نسيم را گرفته دست و گردن بسته در چهار سوى بازار بردند . نسيم مردى را ديد كه بر بالاى صندلى نشسته و